فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
226
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
تَزَعْزَعَ - تَزَعْزُعاً [ زعزع ] : تكان سخت خورد و لق شد ؛ « لَا يَتَزَعْزَعُ » : ثابت و استوار و پا برجاست . تَزَعْفَرَ - تَزَعْفُراً [ زعفر ] : خوشبو و آميخته با زعفران شد . تَزَعَّمَ - تَزَعُّماً [ زعم ] : دروغ و دلنگ گفت ، - القومُ على الأَمْرِ : آن قوم بر سر امرى كه راست و دروغ آن معلوم نباشد گفتگو كردند ، - القومَ : مهتر و رهبر آن قوم شد ، - حزباً او نَحْوَهُ : رئيس حزب يا مانند آن شد . تَزَفَّرَ - تَزَفُّراً [ زفر ] : گوشت و شير خورد - اين واژه سريانى است - تَزَقَّفَ - تَزَقُّفاً [ زقف ] اللقمةَ : لقمه را بلعيد . تَزَقَّمَ - تَزَقُّماً [ زقم ] : آن چيز را با شتاب خورد ، - اللَّبنَ : در خوردن شير زيادهروى كرد . تَزَكَّى - تَزَكِّياً [ زكو ] : صدقه داد ، پاكيزه شد ، - الشيءُ : آن چيز رشد و نموّ كرد . تَزَكَّرَ - تَزَكُّراً [ زكر ] الإناءُ : آن ظرف يا جام پر شد . تَزَكْزَكَ - تَزَكْزُكاً [ زكزك ] : مطاوع ( زَكْزَكَ ) است او را قلقلك داد و نيشگون گرفت و او خنديد . - اين واژه در زبان متداول رايج است - التَّزْكِيَة - [ زكو ] : مص ، زكات ؛ « تَزْكِيَةُ الشُّهُودِ » : تزكيه و تعديل گواهان ؛ « فازَ بالتَّزْكِيَة » : بدون رقيب پيروز شد . اين تعبير معمولًا براى برنده شدن نمايندگى مجلس گفته مىشود . تَزَلَّجَ - تَزَلُّجاً [ زلج ] : ليز خورد ، - على الجَلِيدِ و غيرِه : بر روى يخ و جز آن بازى اسكى كرد . التَّزلُّج - [ زلج ] : مص ، - المَائيّ : اسكى بازى بر روى اب . تَزَلْحَفَ - تَزَلْحُفاً [ زلحف ] : دور شد . تَزَلْزَلَ - تَزَلْزُلًا [ زلزل ] تِ الأرضُ : زمين لرزيد ، - تْ نفسُهُ : جان او بهنگام مرگ در سينه تكان خورد . تَزَلَّفَ - تَزَلُّفاً [ زلف ] : به پيش رفت و نزديك شد ، - الى فلان : به فلانى تملَّق و چاپلوسى كرد . تَزَلَّقَ - تَزَلُّقاً [ زلق ] : خود را آرايش و زيبا كرد تا چهرهاش برافروخته باشد . تَزَمَّتَ - تَزَمُّتاً [ زمت ] : بزرگوار و با وقار شد . تَزَمْجَرَ - تَزَمْجُراً [ زمجر ] الأَسدُ : شير پياپي غرّيد . تَزَمْخَرَ - تَزَمْخُراً [ زمخر ] النمرُ : پلنگ خشمگين شد و نعره كشيد . تَزَمْزَمَ - تَزَمْزُماً [ زمزم ] الجملُ : شتر بانگ كرد ، - بِهِ شَفَتَاه : دو لب شتر جنبيد . تَزَمَّلَ - تَزَمُّلًا [ زمل ] بثوبهِ : خود را در جامهاش پيچيد . تَزَنَّدَ - تَزَنُّداً [ زند ] : خشمگين شد ، پاسخ دادن بر او سخت شد ، - فى امرٍ كَذَا : دربارهى فلان امر خسته و گرفته شد . تَزَنْدَقَ - تَزَنْدُقاً [ زندق ] : زنديق شد ؛ « مَنْ تَمَنْطَق تَزَنْدَقَ » : آنكه علم منطق آموزد گرايش به زنديقى كند زيرا علم منطق باعث فساد عقايد دينى مىگردد . تَزَنَّرَ - تَزَنُّراً [ زنر ] : آن مرد زُنّار بر خود آويخت ، - الشيءُ : آن چيز نرم و باريك شد . تَزَهَّدَ - تَزَهداً [ زهد ] : آن مرد زاهد و پارسا شد . تَزَوَّى - تَزَوِّياً [ زوي ] : آن چيز ترنجيده و درهم كشيده شد ، گوشهگير شد . تَزَوَّجَ - تَزَوُّجاً [ زوج ] امرأَةً و بامرأَةٍ : زن گرفت ، - فى قوم : از آن قوم زن گرفت و ازدواج كرد . تَزَوَّدَ - تَزَوُّداً [ زود ] : توشه گرفت ، - بِكَّذا : به آن چيز خود را مجهّز كرد ، آنچه كه ضرورى و سودمند بود براى خود گرفت . تَزَوَّرَ - تَزَوُّراً [ زور ] : دروغ گفت ، آن چيز را براى خود آراست . التَّزْوِير - [ زور ] : مص ، گمراه كردن ، تزوير كردن ، چيزى را بَدَلى و تقليدى ساختن كه به سازنده يا مخترع اصلى آن زيان رساند . تَزَيَّا - تَزَيِّياً [ زيّ ] : جامه و لباس پوشيد ، - بِزِيّ القومِ : همانند آن قوم جامه پوشيد . تَزَيَّدَ - تَزَيُّداً [ زيد ] السعرُ : بها گران شد ، - فى الشَّيءِ : با تكلف آن چيز را گرانقيمت كرد ، - الرّجُلُ فى حديثِهِ : آن مرد در سخن خود گزافه گوئى كرد . تَزَيَّغَ - تَزَيُّغاً [ زيغ ] : آرايش و خودنمائى كرد . تَزَيَّفَ - تَزَيُّفاً [ زيف ] تِ الدراهمُ : درهمها ناسره و تقلبي شد . تَزَيَّقَ - تَزَيُّقاً [ زيق ] تِ المرأةُ : آن زن آرايش كرد و سرمه كشيد . تَزَيَّنَ - تَزَيُّناً [ زين ] : مطاوع ( زَيَّنَ ) است . التَّزْيين - [ زين ] : مص ، فن آرايش است . آرايشگرى . تَسَاءَلَ - تَسَاؤُلًا [ سأل ] القومُ : آن قوم از يكديگر پرسش كردند . تَسَابَّ - تَسَابّاً [ سبّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد به يكديگر دشنام دادند . تَسَابى - تَسَابِياً [ سبي ] القومُ : بعضى از آن قوم بعضى را اسير كردند . تَسَابَقَ - تَسَابُقاً [ سبق ] القومُ : آن قوم با هم مسابقه دادند . تَسَاجَلَ - تَسَاجُلًا [ سجل ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مبارزه كردند . تَسَاجَمَ - تَسَاجُماً [ سجم ] تِ الدموعُ : اشكها روان شد . تَسَاحَقَ - تَسَاحُقاً [ سحق ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را لگدمال كردند . تَسَاخَى تَسَاخِياً [ سخو ] : با تكلَّف سخاوت و بخشندگى كرد . تَسَارَّ - تَسَارّاً [ سرّ ] : القومُ : آن قوم با هم راز گفتند و يكديگر را به رازى آگاه ساختند . تُسَاعَ - نُه تا نُه تا ؛ « جاء القومُ تُساعَ » : آن قوم نه نفر نه نفر آمدند . التُّسَاعِيّ - نه گانه . التُّسَاعِيَّة - نماز مسيحيان است كه در ظرف نه روز بر پا مىشود . تَسَافَهَ - تَسَافُهاً [ سفه ] علينا : بر ما تجاهل كرد ، خود را بنادانى زد . تَسَاقَى - تَسَاقِياً [ سقي ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را نوشانيدند . تَسَاقَطَ - تَسَاقُطاً [ سقط ] الشيءُ : آن چيز